محتویات یک ذهن

خرید بک لینک
امروز آخرین روز ثبت نام آزمون دکترا بود. با وجود اینکه هدفم مشخصه و واقعا میخوام بخونم، اما امسال ثبت نام نکردم. نه میرسم نه میتونم و نه میخوام! خانواده بفهمن دیوانه میشن! آی دونت کر انی مور. به اندازه کافی به حرفاشون گوش کردم و به اندازه کافی خودمو توی سختی و استرس انداختم. دیگه حتی یک ذره هم حرف هیشکی برام مهم نیس. حتی مادر و پدرم! هرچقدر میخوان بگن که صلاح منو میخوان یا حیف استعدادته، دیگه راه خودمو میرم. حالا که ثبت نام نکردم چقدر از بار روی دوشم سبکتر شده و ازون نظر به آرامش رسیدم، اما یکی دو ماه بیشتر دووم نداره. ولی زمانی متوجه میشن که من دیگه خونه نخواهم بود ولی هنوزم استرس دعواهاشونو دارم. به این کارا ناآشنا نیستم، خیلی وقتا مبارزه کردم. مخصوصا وقتی که دین رو گذاشتم کنار و اعتقادات خودمو اعلام کردم، یادش بخیر! چه حرفایی که از مامان باایمانم نشنیدم. بخاطر خدا و پیامبر توهمیش از داشتن بچه ای مث من ابراز شرمندگی کرد، تا شاید گناهان من به پای اون نوشته نشه و خدا بهش پاداش بده. این کارم هم واسه بابا در حد همونه واسه مامان! فک کنم دکترا خوندنمو بیشتر از خودم دوس داره!! مطمئنا برخورد محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

اخیرا سعی میکنم با افکارم تنها نباشم. تا این افکار سراغم میاد سعی میکنم کسیو پیدا کنم و صحبتای چرت و پرت روزمره باهاش انجام بدم یا سریعا خودمو غرق اینترنت و گیم میکنم. میدونم اگر ادامه پیدا کنن به مرز دیوانگی میرسم. آیا واقعا داریم خودمونو گول میزنیم که هدفی داریم، کل هستی هدفی داره، یه قدرت بالاتر داره ادارش میکنه و برای همه چی هدفی تعیین کرده! به خاطر ترسمون از هیچ بودنمونه؟! به خاطر ترس از نابود شدن بعد از مرگه؟! خودم سعی میکنم با تعیین هدفی مثلا والا گول بزنم. مثلا میگم هدف نهایی آرامش و لذت و شادیه! آیا واقعا همینه؟ تا جاییکه دانش و درکم اجازه میده میتونم دو حالت فرض کنم: یک- فرض کنیم خدا وجود داره. یک قادر مطلقه که همه چی دست اونه. کهکشانهای مختلف خلق کرده و توشون یه سیاره ای هس که موجوداتی توش قرار داده. یه سریاشون هم کمی درک بیشتری دارن و پیشرفت میکنن. خب واسه این موجودات خدا هدف تعیین کرده. مثلا هدفی مثل ارتقای روح و شبیه خداشون شدن. پاداش ها و تنبیه های دنیوی واسه اعمالشون وجود داره ولی مهم تر از همه پاداش ها و تنبیه های بعد از مرگشونه. که دقیقا متناسب با اعمال دنیویشونه. یه محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

نفرت از کسی اونقد بار سنگینیه که به دوش کشیدنش آدمو فلج میکنه. فک نمیکردم منم یه روزی دچار این معضل شم. همیشه خیلی سریع از روی چیزای اذیت کننده میگذشتم و اصلا فکرمو مشغولش نمیکردم. اما ازونجایی که به جای پیشرفت در اخلاق و بهتر شدن دارم پسرفت میکنم، به جایی رسیدم که از چند نفر متنفرم و حتی ارزوی بدبختی واسشون دارم. از بین این چند نفر یکیشون هس که دم به دیقه توی ذهنمه و به جایی رسیده که دوس دارم حتی مرگشو ببینم!! خودمم نمیتونم باور کنم به این حد از تنفر از کسی رسیدم، منی که حتی دلم نمیومد یه سوسک رو بکشم و میندازمش بیرون تا ادامه زندگیشو داشته باشه!! فک میکنم بدترین حسیه که میشه یک نفر داشته باشه. از درون ادمو میخوره و نه تنها فکرتو مختل میکنه، عوارض جسمانی هم میاره. میدونم باید راه حلی پیدا کنم که ازین قضیه خلاص شم. همیشه خودم به بقیه میگفتم هیچوقت واسه کسی آرزوی بد نکنین، بهش فکر نکنین و خودتونو خلاص کنین. الان میفهمم که چه کار سختیه. خیلی دارم تلاش میکنم اما موفق که نمیشم هیچ، هر روز داره بدتر میشه و هی داره به تعداد آدمایی که ازشون متنفرم اضافه میشه. خیلی نگران خودمم. دارم دچار محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

بیشترین چیزی که میتونه منو خوشحال کنه دوباره آوردن پیشو پیش خودمه. تنها موجودیه توی این دنیا که میتونه منو از ته دل شاد کنه طوریکه به طور واقعی همه چی از یادم بره و به طور مطلق خوشحال باشم. اداهاش، بازیاش، همه حرکتاش و کاراش تو دل برو هستش و احساسات درونی منو رو میاره! توی عمرم قربون صدقه کسی جز اون نرفتم. اونقدر که دوسش دارم حاضرم من هر سختی ای بکشم و هر بلایی سرم بیاد اما اون خوب و راحت باشه. یکی از بزرگترین دلایلی که میخوام کار کنم و مستقل شم اینه که بتونم واسش زندگی راحتی مهیا کنم و دوباره پیشم باشه. اینقد علاقه به گربه داشتن شاید نرمال نباشه، اگر بتونم یک انسان رو تا این حد دوس داشته باشم، میتونم بگم به معنای واقعی عاشق شدم. سال اول دبیرستان مینو زنگ زد گف یه بچه گربه پیدا کردم میخواییش؟ منم که خیلی وقت بود گربه گربه میکردم ولی اجازه نداشتم یکیشو بیارم، به زور اجازه گرفتم و مینو پیشو رو آورد. یه بچه گربه کوچیک تقریبا چند هفته ای که رنگشم طوسیه و شکمش سفید. از رنگش تعجب کردیم اما فرض کردیم که چون بچس احتمالا اینا کرکه و میریزه و رنگ اصلیش مشخص میشه. ولی رنگش همون بود، خیلی خاصه! محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

این خانوما چرا اینقد دوس دارن انواع امراضو به خودشون نسبت بدن؟ کیف میکنن وقتی میگن آرتروز دارم، پوکی استخوان دارم، فلان جام درد میکنه!!! بیشتر نیاز به توجه باعث این اتفاق میشه. این نظریه مو روی مامان و مامان بزرگم تست کردم ببینم تا چه حد درسته. روی این دو نفر که جواب داد. هروقت از چیزی نالان هستن، اگر بهشون توجه شه مثلا قربون صدقشون بری، صحبت کنی، راه حل هی پیشنهاد کنی و در کل کمی وقت بذاری، این مشکل کم رنگتر میشه و زود از بین میره. اما وقتی بی توجه با یه اوکی از کنارش رد میشی علاوه بر اینکه غرغرا بیشتر میشه، امراض دیگه ای هم اضافه میشه تا جاییکه توجه لازم بدس بیاد. خیلی روش مضحکیه واسه جلب توجه اما خب به نظرم خیلی از خانوما ازش استفاده میکنن. محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

به حرف نزدن عادت کردم، به همین دلیله که اینجا هم زیاد نمینویسم. در کل من آدم کاملا برون گرایی هستم، خیلی راحت ارتباط برقرار میکنم و با بودن با دوستان و حرف زدن باهاشون لذت میبرم، اما اخیرا از دوستانم هم زده شدم. تا خیر و منفعتی هس دنبال آدم میان، به محض تموم شدن اون دوره، دوستی هم خود به خود حل میشه میره انگار. نمیدونم شاید مشکل از منه که نمیتونم دوستامو نگه دارم! درسته که به قول مینو اخلاقیات خاصی دارم و نیشدار زیاد صحبت میکنم ولی در دوره دوستی که به نظر نمیاد کسی ناراحت شه، اونام شوخی میکنن و بدترشو برمیگردونن. دوستای واقعی یا از دوران دبیرستان یا نهایتا دوره کارشناسی میمونن، بعد اون خیلی بندرت پیش میاد دوستی ماندگاری بوجود بیاد چون دیگه شخصیت آدم ثابت میشه و ساختن با شخص دیگه ای سخت تر. من از دوران دبیرستان با دو نفر دوست بودم که یکیشون ماندگار شد و اونم مینوعه که درواقع چون ترکیه اس باز نمیتونم زیاد محسوبش کنم. توی دوران کارشناسی برخلاف خیلیا که میگفتن بهترین دوستا توی اون دورانن، هیچ دوست ماندگاری پیدا نکردم، البته هستن کسایی که هنوزم گه گداری در ارتباطیم اما نه به اون صورت. فقط د محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

با هر کی که آشنا میشم یا اونقد مسلمونه (خودش یا خانوادش) که امکان نداره منو بعنوان یه آگنوستیک بپذیره و یا اگر هم مقابل این شرایط باشه، بخاطر پیشبرد دیوثیت همه چیو ول کردن (در امان بودن از شر خدا بخاطر عقوبت گناهان) نه بخاطر تفکر و مطالعه!
اعصابم خورد بود، عصاره مطلبو گفتم. حوصله شاخ و برگ دادن و گفتن افکار تابعه اش رو نداشتم.

محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

شکستگی یکی از طولانی ترین دوره های درمان رو داره. واقعا خسته کنندس، هم برای خود شخص و هم اطرافیان. پای مامان از دوجا شکسته بود، یکی استخوان رانش که نیاز به عمل داشت و برای تثبیتش پلاتین گذاشته شده و یکی نازک نی همون پاش که نیازی به هیچی نداش و خودش جوش خورد. اوایل مهر این اتفاق افتاد و هنوزم نمیتونه کامل راه بره یا زانوشو خم کنه. سه ماه رو رد کرده و خود استخون جوش خورده اما عوارض جانبی شکستگی و عمل حالا حالاها ادامه داره. تا ماه پیش که حتی نباید پاشو زمین میذاش. فقط وقتی باید بهش فشار بیاد که کامل جوش خورده باشه. از اول بخوام بگم اینطوری بود که تقریبا یک هفته ای که توی بیمارستان بود حتی از جاشم نمیتونس تکون بخوره. شبارو من میموندم پیشش و صب خالم میومد تا اینکه من برم چن ساعت استراحت کنم دوباره برگردم. از بیست و چهار ساعت تقریبا پنج شش ساعتشوو نبودم پیشش. اه یادم افتاد چقد عذاب آور بود. از یه طرف دیدن مامان توی اون شرایط و از طرف دیگه خستگی. روز مرخصی براش واکر گرفتیم تا روی پای سالمش بتونه بپره. بعدش تا یک ماه با واکر کارای ضروری که نیاز به پاشدن داش انجام میداد. توی اون مدت حتی واسه د محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

همه جامو سوزوندم با این آشپزی کردنم. درسته که آشپزی کردن و ابتکار بخرج دادنو دوس دارم اما نه دیگه هر روز!! هرچند وقت یه بار لذت بخشه. هر روز  غذا درس کردن میشه وظیفه ناخوشایندی که الزاما باید انجام بدی و هیچ لذتی هم که نمیبری هیچ، ازش بدت هم میاد!! تا وقتی مامان بتونه بدون عصا راه بره، من هر روز آشپزی میکنم. درسته که یکی دو ساعت طول میکشه اما خستم میکنه، چیزی که وظیفه عادم باشه و همه انتظار داشته باشن خسته کنندس. البته این شرایطی شد که متوجه شم چندان اهل خانه داری نیستم و بار دیگه مطمئن شدم که حتما باید بیرون خونه کار کنم. یه روز جمعه گفتم غذای کل هفته رو درس کنم فریز کنم تا هر روز این همه وقتمو نگیره. کل روزو گذاشتم و اینکارو کردم اما باز حس خوبی ندارم. نه تنها غذا خیلی بدفرم میشه وقتی فریز میشه، باز همونقدر وقتم گرفته میشه. چندان تفاوتی نکرد. تاحدودی پیشرفت کردم توی خوب درآوردن برنج و غیره اما درمقابلش بی حوصله تر شدم. قبلا که گهگداری آشپزی میکردم خیلی باحوصله و باسلیقه همه چیو انجام میدادم، سعی میکردم خاص تر و بهتر از همه باشه، تزیین شده و خوشگل باشه. الان که هیچی، فقط سرسری ی محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

چرا از پس خودم برنمیام؟ وقتی یه تصمیم قاطع هس، انگیزه هس، امکانات هس، باز چرا نمیتونم امیال ذاتیو کنترل کنم. درسته که انسان به طور ذاتی به خواب بیشتر، به استراحت و تفریح بیشتر علاقه منده اما وقتی علاقه مندیهای دیگه ای مثل پیشرفت میاد جلو، اینارو میزنه کنار. اما این پیشرفت وقتی طولانی مدت میشه، من نمیتونم غالبشون کنم به تنبلی ذاتیم!! خیلی وقتا از دست خودم شاکی میشم. این ظلم بزرگیه که در حق خودمون میکنیم. ظلم فقط در ارتباط با دیگران نیس، بیشترین ظلم رو به خودمون میکنیم. با عدم پیشرفت، با حسادت، با حرص زدن و هزارتا چیز دیگه خودمونو اسیر کردیم. خسته شدم از بس نق زدم، خسته شدم از بس تصمیم گرفتم و اجرا نکردم، خسته شدم از درجا زدن. این اتفاق لامصب مامانو فلج نکرد منو فلج کرد!  محتویات یک ذهن...

ما را در سایت محتویات یک ذهن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 13:50

صفحه بندی